|
هر گاه دفتر محبت را ورق زدی و هر گاه زیر پایت خش خش برگ ها را احساس کردی هر گاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی برای یک بار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو: یادت بخیر
یادت بخیر چهار شمع به آرامي ميسوختند. محيط پيرامون آنها آنقدر آرام بود كه صداي آنها شنيده ميشد. شمع اول گفت: من "صلح" نام دارم! بنابراين، هيچ كس نميتواند مرا روشن نگه دارد و يقين دارم كه به زودي خاموش خواهم شد. پس شعله آن به سرعت كم و سپس خاموش شد. دومی گفت: من "ايمان" نام دارم. احساس ميكنم كه ديگر كسي وجود مرا ضروري نميداند و لزومي ندارد كه بيش از اين شعلهور بمانم. وقتي سخنش به پايان رسيد، نسيم ملايمي وزيد و آن را خاموش كرد. نوبت به شمع سوم كه رسيد، با ناراحتي گفت: نام من "عشق" است! من ديگر قدرتروشن ماندن ندارم و مردم مرا كنار گذاشتهاند و اهميت مرا درك نميكنند و حتي عشق ورزیدن به نزديكانشان را هم فراموش كردهاند. طولي نكشيد كه او هم خاموش شد. نا گهان پسركی وارد اتاق شد و ديد كه از چهار شمع سه تا خاموش شده است. پسرك گفت: چرا شما روشن نيستيد؟ شما كه قرار بود تا وقتي تمام شويد روشن بمانيد؛ و سپس شروع به گريه كرد. در این هنگام، شمع چهارم گفت: نگران نباش! تا زماني كه من روشنم، ميتواني با من آن سه شمع ديگر را هم دوباره روشن كني. من "اميد" نام دارم. پسرك با خوشحالي آن را برداشت و سه شمع ديگر را روشن كرد. اميد شعلهاي است كه نبايد در زندگيمان خاموش شود ...؛ زيرا با اميد، عشق و صلح و ايمان را باز خواهيم داشت. ورزيدن به چهار سپس لبخند زدن تو به روی برادرانت برای تو صدقه است. "پیامبر اکرم(ص)"
"شو پنهاور"
ساده اما زیبا، مصمم اما بی خیال، متواضع اما سر بلند، مهربان اما جدی، سبز اما بی ریا، عاشق اما عاقل. کسی که شاد و
متعلق به کسانی متعلق به کسانی
امشب من از ته دلم مي نويسم نامه برات دلتنگتم به يادتم مي نويسم از خاطرات پنجره رو وا مي كنم به روي بغض شبونه قلم به دستم مي گيرم آهاي قلم يه وقت نگيري بهونه مي نويسم :"دوستت دارم " هر چند كه باور نكني مي خوام يه دم گريه كنم شايد به ياد قديما تو هم برام گريه كني چند وقته كه براي من بهار ديگه رنگ نداره چرا ديگه ياس سفيد عطر قشنگي نداره ؟ فقط مي دونم اون همه رنگ و طراوت از تو بود عطر قشنگ گل ياس نشوني از بوي تو بود فكر نكني دور از مني ، ياد تو از دلم ميره ستاره ها چشمك زنون از پشت قاب پنجره هر شب يه نقشي از تو رو حك مي كنن چه محشره نسيم باد سحري وقتي كه من دلگير ميشم بوي مليحي از تو رو مرهم دردام مياره شايد فراموشم كني ، خط بكشي رو باورم اما بدون كه ياد تو نميره از تو خاطرم شايد ديگه نبينمت ترنم ابر بهار!! اما بدون تصوير تو روبرومه بازم براي من ببار اين نامه هم تموم ميشه مثل تموم نامه ها بي خط و بي نام و نشون از طرف يك غريبه كه بود زمانی آشنا
تو نیستی هفت سینم چیدن نداره می گن عیده ولی دیدن نداره ببین قلبم شکست اما نترسی ترقه بازی ترسیدن نداره یکی خواستش دل و چیزی نگفتم دل خالی که دزدیدن نداره تو این دیوونه رو بازامتحان کن ولی عاشق که سنجیدن نداره می گی شاید که خوابم رو ببینی چشای خیس که خوابیدن نداره می گم چشم تو باشه قبلۀ من؟ می گی چشم که پرستیدن نداره هوای امشب ابره ابره ولیکن نای باریدن نداره نگات کاش چشمه بود و مال من بود حالا دریاست و نوشیدن نداره ازت خواستم بپرسم اما دیدم جواب نه که پرسیدن نداره
این هم چند عکس از طبیعت زیبای بهار
................................
.............................
......................
....................... ...................................
این هم یه شعر زیبا با لهجه شیرین یزدی
دو ست نمِدا رم تا وقتی که کَست هر شو نِمی یام اون جا مِترسم که بَسِت شم پشت و پَسَله کوچتون هر وقت منودیدی نشکت رو وا کن ، گَف بزن آخ جون نفست شم یادومنَمِره شوی طفونی و دولَخ بود هِشتی تو کَپَم شا تس و قربونه تَسِت شم
نمي دونم نازنينم که کدوم حرف تورو آزرد... يا کدوم ترانه من تورو مثل گلي پژمرد... نمي دونم نمي دونم که چي گفتم تو شنيدي... چه خطايي سر زد از من که تو از من دل بريدي
پش می دونم این شعر خیلی طولانیه ولی بخونیدش ضرر نمی کنید من که خودم بی نهایت این شعر رو دوست دارم. (من نمی دونم شاعر این شعر کیه ولی اگه کسی می دونه ممنون می شم بهم بگه) کاش می دانستی بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی بودم خبر دعوت دیدار تو چو از راه رسید پلک دل باز پرید من سراسیمه به دل بانگ زدم آفرین قلب صبور ، زود بر خیز عزیز درآ جامه ی تنگ درآ و سرا پا به سپیدی تو و به چشمم گفتم: ای چشم به ره مانده ی خیس باورت می شود که بعد از این همه مدت، ز تو دعوت شده است؟ چشم خندید و به اشک گفت: برو بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه با تو ام کاری نیست و به دستانم رهایم گفتم: کف بر هم بزنید هر چه غم بود گذشت،دیگر اندیشه ی لرزش به خودت را مده محبت وقت آن است که آن دست ز تو یادی بکند خاطرم را گفتم: زودتر راه بیفت هر چه باشد بلد راه تویی ما که یک عمر به این خانه نشستیم و تو تنها رفتی بغض در راه گلو گفت: مرحمت کم نشود گویا با من بنشسته دگر کاری نیست پنجه از مو در آورده، بدان شانه زدم و به لب ها گفتم: خنده ات را بر دار دست در دست تبسم بگذار و نبینم دیگر که تو ورچیده و خاموش به کنجی باشی مژده دادم به نگاهم، گفتم: نذر دیدار قبول افتاده است و مبارک باید وصلت پاک تو با بر ق نگاه محبوب و تپش های دلم را گفتم اندکی آهسته،آبرویم نبری،پایکوبی زچه بر پا کردی؟ نفسم را گفتم: جان من تو دگر بند نیا اشک شوقی آمد،تاری جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود: همچو دستمال حریر، بنشان برق نگاه پای در راه شدم دل به مغزم می گفت: من نگفتم به تو آخر، که سحر خواهد شد هی تو اندیشیدی که ، چه باید بکنی من به تو می گفتم او مرا خواهد خواند و مرا خواهد دید سر به آرامی گفت: خوب چه می دانستم من گمان می کردم دیدنش ممکن نیست و نمی دانستم بین تو با دل او حرف صد پیوند است سینه فریاد کشید هر چه بوده است گذشته است حرف از غصه و اندیشه بس است به ملاقات بیندیشید و نشاط آخر ای پای عزیز قدمت را قربان تندتر راه برو، طاقتم طاق شده است چشم برق می زد اشک بر گونه نوازش می کرد لب به لبخند تبسم می کرد مرغ قلبم با شوق، سر به دیوار قفس می کوبید تاب ماندن به قفس هیچ نداشت دست بر هم می خورد نفس از شوق ،دم سینه تعارف می کرد سینه بر طبل خودش می کوبید عقل شرمنده به آرامی گفت راه را گم نکنید؟ خاطرم خنده به لب گفت:نترس نگران هیچ مباش،سفر منزل دوست کار هر روز من است چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد سر به پا گفت: کمی آهسته بگذارید که من هم برسم دل به سر گفت:شتاب، تو هنوزم عقبی؟ عقل فریاد کشید: دست خالی که بد است،کاشکی.... سینه خندیدو بگفت: دست خالی ز چه روی این همه هدیه کجا چیزی نیست چشم را، گریه شوق قلب را، عشق بزرگ روح را، شوق وصال لب، پر از ذکر حبیب خاطر ،آکنده به یاد کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد شوق دیدار نباتی آورد به ،چه رویای قشنگی دیدم خواب،لی موهبت خالق پاک خواب را دریابم که در آن، می توان با تو نشست می توان، با تو سخن گفت و شنید خواب دنیای توانایی هاست خواب،سهم من از تو دیدار شماست خواب،دنیای فراموشی هاست خواب را دریابیم که تو در خواب مرا خواهی خواست که تو در خواب مرا خواهی خواند و تو در خواب به من خواهی گفت: تو به دیدار من آ
|
|















