![]() ![]()
مگذارید که از سینه بر آرم آهی مگذارید که بی باده سر آید نفسم آخرین لحظۀ عمرم می نابم بدهید راحت آن موقع مرا تا به ابد خواب کنید تخت هایش همه از چوب زر یاقوتی از می خالص انگور خرابش بکنید مست مست از همه جا حال خرابی بدهید اندرون دل من یک قلمه تاک کنید پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ شاهدان رقص کنندجمله شما کف بزنید همه را مست و خراب از می انگور کنید
یک روز رسد نشاط به اندازۀ دشت افسانۀ زندگی چنین است عزیز: در سایۀ کوه باید از دشت گذشت
به دنیا آمدن بر زحمت رفتن نمی ارزد اگر صد سال در دنیا شراب زندگی نوشی به آن یک لحظه تلخ جان کندن نمی ارزد
در سراشیبی که نامش زندگی است با همه بیگانگی ها می روم در سکوت سرد و غمگین زمان بی هدف یکه و تنها می روم می روم شاید که در دشتی بزرگ در سراشیبی که نامش زندگی است باز یابم آن چه را گم کر ده ام.....
سهراب گفت: زندگی رسم خوشایندی است
من می گویم: زندگی رسم خوشایندی نیست اجبار است لا جرم باید زیست.......
در بهار زندگی احساس پیری می کنم....... با همه آزادگی فکر اسیری می کنم گفتی: باید کاری بکنم گفتم: کاری بکن سکوت کردی و سکوت کردم گفتی:آغاز کن،صبر نکن،نایست،برو... و ایستادم و صبر کردم و ماندم و مردم.
قطره های رو شیشه،پنجره گریش میگیره اشکای شیشه رو پاک کن تا ببینی لحظه ها رو چشماتو واکن عزیزم تا ببینی حال ما رو وقتی که داشتی میرفتی گفتی خیس چرا چشمام گفتمت هیچی عزیزم یه چیزی رفته تو چشمام خرد شدم مثل یه گندم زیر جفت سنگ غرورت هی شکستم این غرورو تا که نشکنه غرورت حالا بی تو توی غربت خیلی راحت اشک می ریزم تو نموندی تا تموم هستیمو به پات بریزم
می گویند فیلسوفی را محکوم به اعدام نمودند و قرار شد که با تبرسرش را از تن جدا
کنند، امّا قاضی به عنوان ارفاق از متهم می خواهد که آخرین سخنش را بیان کند و
به او قول می دهد که اگر حقیقت را بگوید، با طناب به دار آویخته شود و اگر دروغ
بگوید، گردنش با تبر قطع گردد. محکوم متفکر و خردمند،پس از اندکی تأمل می گوید: آخرین سخن من این است که:
"سر من از تنم جدا خواهد شد." قاضی دستور می دهد که او را به سمت دار اعدام ببرند،متهم می گوید،اگر شما مرا به
دار بزنید، آخرین سخنم دروغ خواهد شد و شما قول دادید که اگر دروغ بگویم سرم را
با تبر قطع کنید قاضی می گوید صحیح است و دستور می دهد که متهم را به سمت
سکوی قطع گردن با تبر ببرند، متهم در آنجا می گوید: اگر شما سر من را قطع کنید
آخرین سخن من راست از آب در می آید و شما قول دادید که اگر راست بگویم مرا با
طناب به دار بیآویزید. قاضی هاج و واج می ماند و می بینید که نمی تواند شخص
فوق را اعدام کند و متهم آزاد می گردد.
|
|



مگذارید که بی باده بمانم گاهی






