|
شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با من چه ها کرد
تمام هستیم بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که زمن رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده زدیدارم بست
سیب سرخی را به من بخشید و رفت
عاقبت بر عشق من خندید و رفت
اشک بر چشمان سردم حلقه زد
بی مروت گریه ام را دید و رفت
چشم از من کند و دل از من برید
حال بیمار مرا فهمید و رفت
با غم هجرش مدارا می کنم
گر چه بر زخمم نمک پاشید و رفت
|
|





