سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه،بازم یه شعر طولانی و تکراری ولی زیبا،من که خودم این شعر رو خیلی دوست دارم شب ها شاید بیش از 10بار این شعر رو گوش می کنم.اگه می تونستم آهنگش رو براتون می ذاشتم.
نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال پرسه اي آغاز كردم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي یک دو سالی مي گذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازيان اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
هم چو رازي مبهم و سر بسته بود چون من از تكرار او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او هم نشين و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي اين چنين آغاز شد دلبستگي
واي از آن شب زنده داري تا سحر واي از آن عمري كه با او شد بسر
مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق ميشد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بين ما آغاز شد
گفتمش:در عشق پا بر جاست دل گر گشايي چشم دل بيناست دل گر تو زورقبان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست دل دل از عشق روی تو حيران شده در پي عشق تو سرگردان شده گفت:در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان با تو شادي مي شود غمهاي من با تو زيبا مي شود فرداي من گفتمش:عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوي دلت افسون شده جز تو هر يادي به دل مدفون شده
عالم از زيبائيت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب يعني خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود خوبي او شهره ي آفاق بود در نجابت در نكويي طاق بود روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختي ما را نداشت پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت
بي گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر اين قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون و عاشق كم نبود بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد و پيمان را شكست بي خبر پيمان یاري را گسست اين خبر ناگاه پشتم را شكست آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار ديگر عهد بست با كه گويم او كه هم خون من است خصم جان و تشنه ي خون من است بخت بدبين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به اين قيمت نشد عاشقان را خوشدلي تقدير نيست از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ي او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم كم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر
خاطراتم را تو بيرون كن ز سر
آخر اين يك بار از من بشنو پند
عاشقي را دير فهميدي چه سود
گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود . . باش با او ياد تو ما را بس است
|
|


